حمایت از گنج نما




 

غزل شماره ۸۲

نمیدانی تو رسم دوست داری

نمیدانم که با جانم چه داری

مگو پیمان و عهدم استوار است

که در پیمــــان شکستن استواری

غمت چندانکه با ما سازگار است

تو صد چنـــدان بما نــاســــازگاری

غبارم را توانی داد بر باد

اگر بر دل ز من داری غباری

دمار از روزگار غم بر آرم

اگر افتد بدستم روزگاری

رضی گوئی تو را دیگر چه حال است

خبر گویا ز حٰال مانداری