تو جان مایی ماه سمایی
فارغ ز جمله اندیشههایی
جویی ز فکرت، داروی علت
فکر است اصل علتفزایی
فکرت برون کن حیرت فزون کن
نی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان عاقل چرایی؟
بدنام مجنون رست از کشاکش
باهوش کرمی مست اژدهایی
کرم بریشم اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید چیزی بزاید
از خود برآید زان خیرهرایی
صنعت رها کن صانع بس استت
شاهد همو بس کم ده گوایی
او نیستها را دادهست هستی
او قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم
نامد زیانش بیدست و پایی
خامش بر آن باش که پر نگویی
هرچند با خود برمینیایی